
از باغ می برند چراغانی ات کنندتا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“ تنها به این بهانه که بارانی ات کنندیوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنندای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیستگاهی بهانه ایست که قربانی ات کنندفاضل نظری+ اگر سعدی در زورگار خود سروده که بنی آدم اعضای یکدیگرند... الی ...
ادامه مطلب