
وقتی ورای پیرهنت دوست دارم اتیعنی نیاز من به تو از حد گذشته استگاهی نگاه می کنم به خودم فکر می کنماین سال ها چقدر به من بد گذشته استسخت است گفتن همه ی ناشنیده هاماز سخت پوستی که منم حرف میزنمگاهی دراز می کشم و خیره ام به سقفبا تکه پاره های تنم حرف میزنماین شعر را برای تو که شخص سومیوقتی نوشته ام که از این ایل رد شدمگاهی خدا چه دیر به دادم رسیده استتا او عصای من شود از نیل رد شدموقتی که سرزمین تو یک پیرهن شوداصلن عجیب نیست که با دگمه دلخوشیهر دگمه از تو رو به جهانی ست واشدهاصلن عجیب نیست کنار تو ...
ادامه مطلب