
هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیستهم موقع سفر چمدانم نبود و نیست پشت سرم شب سفر آبی نریخته اندیعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای استکه هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاستابری درآسمان جهانم نبود و نیست انگار هیچ وقت به دنیا نبوده امدرهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ منچیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست قصدم نوشتن غزل است و نوشته هامحتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست صادق فغانی بخوانید...
ادامه مطلب
چمدان دست گرفتم که بگویی نروم؛ تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟؟؟؟طرف دلتنگ همیشه ما بودیم...ایلهان برکگفتم به خویش، دردِ مرا چاره میکندپلکی نگاه بر منِ آواره میکنداز قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!گفتند: "نامههای تو را پاره میکند"حسین دهلویزخم را پنهان کن حتی از خودت جز نمک در مُشتِ دنیا هیچ نیست بخوانید...
ادامه مطلب
بادی وزید و دشت سترون درست شد طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید اینسان برای ما و تو میهن درست شد یعنی که از مصالح دیوار دیگران یک خاکریز بین تو و من درست شد بین تمام مردم دنیا گل و چمن بین من و تو آتش و آهن درست شد یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی یک سو من ایستادم و دشمن درست شد یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد(1) آن طاقهای گنبدی لاجوردگون این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد آن حوضه...
ادامه مطلب