
وقتی که خواب نیست ز رویا سخن مگوآنجا که آب نیست ز دریا سخن مگو پاییزها به دور تسلسل رسیدهانداز باغهای سبز شکوفا سخن مگو دیریست دیده غیر حقارت ندیده استبیهوده از شکوه تماشا سخن مگو یاد از شراب ناب مکن! آتشم مزن!خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو چون نیک بنگری همه زو بیوفاتریمبا من ز بیوفایی دنیا سخن مگو آنجا که دست موسی و هارون به خون همآغشته گشته از ید بیضا سخن مگو وقتی خدا صلیب به دوش آمد و گذشتاز وعدهی ظهور مسیحا سخن مگو آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگبا شام آخر است و یهودا، سخن مگو! این باغ مزدکی است...
ادامه مطلب