13 دلیل برای زندگی.
در خشکسالی پاییز 96 جناب Oveعموم خوانندگان خود را به چالش دعوت کرده اند. در وهله ی اول که به فاصله 6 ثانیه پس از انتشار مطلب، آن را خواندم آفرینی نثار سرزندگی این جوان رعنا نمودم. چون در روزهای خون و خشکسالی دلیلی برای زندگی وجود ندارد. اما امروز با دخالت جناب دچار خود را ملزم نمودم نیم نگاهی به زندگی بیندازم. به هر حال زنده ام. حجمی از جهان بودن را اشغال کرده ام و ناسپاسی است اگر بدون تفکر بگویم دلیلی برای زندگی ندارم.
فکر کردن به خودکشی از ذهن خیلیهایمان می گذرد من نیز هم. اما هیچوقت دلیلی برای آن پیدا نکردم که ارزشش بیشتر از زندگی باشد. حضرت مرگ دیر یا زود فرش قرمز ما را نیز پهن خواهد کرد. پس در این وانفسا چند لحظه ای از زندگی بنویسم و بخوانید.
شاید آنچه می خوانید به نظر شما اندکی طنز و حتی احمقانه به نظر برسد اما وقتی نمی توانیم در این بلبشو ایسم های زاده شده از ناکجا به چیزهایی که می خواهیم برسیم ارزو ها احمقانه هم به نظر می رسند. شما جدی نگیرید.
1- خانواده. هنوز نوشته ی شرکت کنندگان در چالش را نخوانده ام. اما بی شک یکی از دلایل ادامه زندگی خیلیهایمان خانواده است. مهر و پیوند ناگسستنی بین اعضای خانواده (فارغ از خوب و بد بودن افراد) دلیل سنجاق شدن خیلیهایمان به زندگی است. (فریاد "سمیه نرو" در ذهنم تداعی می شود. کاش هر خانواده ای یک سمیه می داشت).
2- عشق. همیشه با خودم می گویم از کجا معلوم بعد از این دنیا فرصت عشق ورزیدن باشد. اگر چه همیشه همه ی آنهایی که بدون خرده شیشه بذر عشق ناب پاشیده اند جز رنج برداشت نکرده اند اما یکی از دلایلی که هنوز زنده ام این است که از کجا معلوم بعد از این زندگی باز هم فرصت عشق ورزیدنی باشد.
3- شعر. اصلا شعر خود زندگی است. بارها در عمل تجربه کرده ام اگر شعر نبود خیلی وقت پیش مرگ موشی سمی چیزی مرا از شر دردهای غیر قابل تحمل زندگی رها کرده بود. نمیدانم اولین بار چه کسی کلمات مزون را در پی هم چیده. اما اگر این مسکن قوی را نداشتم قطعا زندگی ام جور دیگری رقم می خورد. کلا ادبیات شامل حوزه ی نظم در سرودن و نثر در نوشتن مخصوصا ژانر رمان که انسان را به ورای زمان و مکان می برد یکی از علل عمده ی من برای زندگی است.
4- مترجم معروف. زمان نه چندان دوری زنده بودم تا خود را در زمینه ی زبان انگلیسی به جایی برسانم. نقشه های زیادی برایش داشتم. تا نیمه ی راه آمده ام اما متاسفانه جو موجود به گونه ای است که نه من دیگر به آرزوهایم می رسم نه حوزه زبان دیگر چندان آش دهن سوزی است. اما یکی از فانتزی های شاید به حقیقت تبدیل نشونده ی من برای زندگی این است که بین اسامی مرتبط با زبان انگلیسی یک سر و گردن بالا تر می بودم.
5- بدمینتونیست. باز هم زمان نه چندان دوری آرزوی بدمینتونیست شدن داشتم. از نوع معروف و همه چیز تمام. به جناب Ove می گویم از ما گذشته است می گوید بساطمان را جمع کنیم. اما به هر حال اگر بقیه دلیل زندگی دارند ما فانتزی زنده بودن داریم. یکی از فانتزی های من این است که بدمینتونیست می بوده باشم.
6- او. یکی از دلایل زنده بودنم این است که حضرت همسر را موفق تر و معروف تر از این ببینیم. هیچ تضمینی نیست در ادامه راه هم همگام باشیم اما ورای زمان و مکان هر کجا که باشم دیدن امپراتوری عظیمی از کار و زندگی این بنده ی خوب خدا از دلایل زنده بودنم خواهد بود.
7- کمک به همنوع. چه مالی چه عملی. یکی از دلایل زنده بودنم این است که هر کس هر وقت هر کاری داشت برایش انجام دهم. منطقی نیست. اما پردازش شخصیت انسان دست خودش نیست. ذاتا انسان به ذهنیت عموم خودشیرینی هستم که هر کسی هر جایی هر کاری داشته باشد بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی و روحی و فیزیکی من آنجا حاضرم و آن کار را انجام می دهم. لذت بعد انجام آن کار را دوست دارم (واژه هایی نظیر حماقت و بلاهت نیز می تواند توصیف جمله ی فوق الذکر باشد. هر کی یه جور دیوونه اس دیگه:: خدایی در قاب ادبیات جا نمیشد).
8- نمایشنامه نویسی ذهنی. بلاهت را به اعلی درجه رسانده و گاهی ساعت ها در ذهن خود به پردازش نمایشنامه ای مشغول می شوم که از توصیف خارج است. اما یکی از دلایل نمردنم این است که این تفریح شیرین را از دست ندهم. درون قبر چگونه می توانم ساعت ها چشم بسته در کاناپه فرو روم و نقش ها را به بازی بگیرم؟!!!
9- داشتن استخر شخصی. نخندید. عههه!!! یکی از عللی که هنوز زنده ام این است که یک روز در منزل خود استخر داشته باشم و شنا کنم. نگارنده از کوچکترین اصول و رسوم شنا کردن چیزی نمی داند چون هیچوقت شنا نکرده اما هنوز یکی از دلایل زنده بودنم داشتن خانه ای با استخر است.
10- داشتن زندگی کلاسیک انگلیسی طور! به نظرم موضوع روشن است. نیازی به توضیح نیست (این یکی رو تا نبینم خدایی به عزراییل جون نمیدم).
11- آرزوی مرگ. بله. خیلی ساده است. اگر بمیریم چگونه روزی هزار دفعه آرزوی مرگ کنیم. به نظر می رسد در جهان دیگر دردهای این جهانی را نداشته باشیم. اما خدایی گذشتن از آنچه داریم به سوی آنچه نمی دانیم چیست، سخت است. اینکه غرق در رویا با خالق ساخته ی ذهن، عشق بازی کنیم آنقدر شیرین است که باعث می شود هرگز مرگ را آنقدرها نزدیک نبینم (کافر طور!).
12- موسیقی. اگر بگویند در زندگی بعدی و زندگی های بعدی ادبیات و موسیقی وجود دارد هر وقت لازم باشد جان را به جان آفرین بر میگردانم. اما هیچ تضمینی نیست زیبایی ادبیات و موسیقی مانند آنچه اکنون داریم باز هم قابل تجربه باشد. (ذهن بسته است دیگر. هر چقدر هم می چرخم جز کتاب و موسیقی و فیلم دلیلی برای زنده بودن پیدا نمی کنم چون اگر نبودند خیلی قبل تر خرمای ما سرو شده بود).
13- دیدن حضرت منجی. باز هم نیازی به توضیح نمی بینم. به هر حال همگان آنچه از اصل زندگی می خواهند صلح و آرامش بر روی زمین است. آنجا که حضرت حافظ هم سروده:
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید
عذر طولانی شدم مطلب!
همین 13 عنوان هم به زور جمع آوری شد.
تعلیق میان مرگ و زندگی انسان شاید از تفریحات نمی دانم که باشد (نمی گویم خدا) وا ِلا چندان خوشایند نیست این آونگ شدن.
در ادامه شما رو دعوت می کنم به شنیدن آهنگ خارجی "دلیل"...
و دلیل تویی......
ما را در سایت و دلیل تویی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107